شعر و داستانهای کودکانه برای محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا
شعرها و داستانهای کودکانه
پيوندهای روزانه

1680845uttxqhbxj1.gif

zk0nly.gif

دوست جونای خوبم سلام

خیلی خیلی خوش آمدید

امیدوارم از این شعرها لذت ببرید

اینها شعرهایی هستن که جزیی از خاطرات من و مامانم تو روزهای کودکی من هستند که با شما به اشتراک گذاشتم.

 

 

یادتون نره ! به وب روز شمار زندگیم هم بیایید

www.mozafari.niniweblog.com

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 



[موضوع : ]
[ 22 / 8 / 1391 ] [ 8:57 ] [ مامان مریم ]

جم جمک برگ خزون

مادرم زینب خاتون

گیس داره قد کمون

از کمون بلندتره

از شبق مشکی تره

شعرهای قدیمی کودکانه (5)

گیس اون شونه می خواد

شونه ی فیروزه میخواد

حموم هر روزه میخواد



[موضوع : ]
[ 16 / 11 / 1392 ] [ 15:07 ] [ مامان مریم ]

قصه کودکان

 

روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود .


چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد .


مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد .


گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند .


روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف می زنند ، همین ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بیمار شده است .


گل ها كه از شنیدن این خبر بسیار غمگین شده بودند ، به دنبال چاره ای می گشتند . یكی از آن ها گفت : « كاش می توانستیم به دیدن او برویم ولی می دانم كه این امكان ندارد ! »


كبوتر گفت : « این كه كاری ندارد ، من می توانم هر روز یكی از شما را با نوكم بچینم و پیش او ببرم . »


گل ها با شنیدن این پیشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز یكی از آن ها را به نوك می گرفت و برای ملكه می برد و او با دیدن و بوییدن گل ها ، حالش بهتر می شد .


یك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنیدن صدای گریه ای از خواب بیدار شد .


دستش را به دیوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتی داخل باغ شد فهمید كه صدای گریه مربوط به كیست ، این صدای گریه غنچه های كوچولوی باغ بود .


آن ها نتوانسته بودند پیش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا می شدند نمی توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهایی می كردند .


ملكه مدتی آن ها را نوازش كرد و گریه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .


صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خیلی آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتی كه وارد باغ شد ، نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش داد و حال بهتر پیدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .


با این كار حالش كم كم بهتر می شد ، تا اینكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتی برای گل ها آواز بخواند .


گل ها و غنچه ها از اینكه باز هم كنار هم از دیدار ملكه و مهربانی های او ، لذت می بردند خوشحال بودند و همگی به هم قول دادند كه سال های سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقی بمانند و در هیچ حالی ، همدیگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.


منبع:جامعه مجازی کودکان و نوجوانان ایران



[موضوع : ]
[ 8 / 11 / 1392 ] [ 8:35 ] [ مامان مریم ]

ای نام تو بهترین سرآغاز


بی نام تو نامه کی کنم باز


ای یاد تو مونس روانم


جز نام تو نیست بر زبانم


جز نام تو نیست بر زبانم


هم قصه ی نا نموده دانی


هم نامه ی نا نوشته خوانی


از ظلمت خود رهاییم ده


با نور خود آشناییم ده



[موضوع : شعر]
[ 8 / 11 / 1392 ] [ 8:28 ] [ مامان مریم ]

 

زاغکی قالب پنیری دید

به دهن برگرفت و زود پرید

 


بر درختی نشست در راهی 

که از آن می گذشت روباهی

 

روبه پر فریب حیلت ساز 

رفت پای درخت و کرد آواز 

 

 گفت: به به چه قدر زیبایی 

چه سری چه دمی عجب پایی

 

پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ  

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

 

گر خوش آواز بودی و خوش خوان

نبودی بهتر از تو در مرغان

 

زاغ می خواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کند

 

 


طعمه افتاد چون دهان بگشود  

روبهک جست و طعمه را بربود



[موضوع : شعر]
[ 30 / 10 / 1392 ] [ 9:38 ] [ مامان مریم ]
 
خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می‌گشودم

می‌رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی.


[موضوع : شعر]
[ 30 / 10 / 1392 ] [ 9:30 ] [ مامان مریم ]

اول خوانیم خدا را ،رسول انبیا را ،علی مرتضی را،

صلی علی محمد صلوات بر محمد

صلوات را خدا گفت جبرئیل بارها گفت در شان مصطفی گفت

صلی علی محمد صلوات بر محمد

شاه نجف علی است سر ور دین علی است شیر خدا علی است

صلی علی محمدصلوات بر محمد

یارب به حق زهرا شفیع روز جزا یعنی که خیر النساء

صلی علی محمد صلوات بر محمد

بعد از علی حسن بود چون غنچه در چمن بود ،نور دو چشم من بود

صلی علی محمد صلوات برمحمد

بوی حسین شنیدیم چون گل شکفته دیدیم به مدعا رسیدیم

صلی علی محمد صلوات برمحمد

زین العباد بیمار ،سجاد است وتبدار یعنی که شاه کبار

صلی علی محمد صلوات برمحمد

باقر امام دین است نور خدا یقین است فرزند عابدین است

صلی علی محمد صلوات بر محمد

جعفر صبح صادق ،هم نور وهم موافق ،تاج سر خلا یق

صلی علی محمد صلوات برمحمد

موسای با سعادت با ذکر و با عبادت سر دار با جلالت

صلی علی محمد صلوات برمحمد

هشتم رضا امام است از ضامنی تمام است شاه غریب بنام است

صلی علی محمد صلوات برمحمد

ما شیعه تقی ایم خاک ره نقی ایم محتاج عسکری ایم

صلی علی محمد صلوات بر محمد

مهدی به تاج و نورش با احمد ورسولش نزدیک شد ظهورش

صلی علی محمد صلوات برمحمد



[موضوع : شعر]
[ 21 / 10 / 1392 ] [ 8:09 ] [ مامان مریم ]
[ 21 / 10 / 1392 ] [ 8:09 ] [ مامان مریم ]

 داستان کودکانه

یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود .

سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز،

روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت،

گنجشکی زندگی می کرد.

***

گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفت

که برای دیدن دوستش به خانه ی او برود.

صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد.

اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ و آن هم این بود که ” فراموش کار ” بود.

او در راه متوجه شد که خانه دوستش را فراموش کرده کرده است.

***

او از بالای رودی عبور کرد که آن جا یک قو در حال آب تنی بود . او از قو آدرس خانه دوستش را پرسید

اما قو نمی دانست.

***

او رفت و رفت تا به یک روستا رسید .

خیلی خسته شده بود . روی پشت بام خانه ای نشست تا استراحت کند.

تصمیم گرفت به خانه ی خودش برگردد.

ولی او آنقدر فاصله اش از خانه زیاد شده بود که راه خانه ی خودش را هم فراموش کرده بود.

احساس کرد یک نفربه طرف او می آید. ترسید و به آسمان پرید .

از بالا دید دختر بچه ای با یک مست(مشت) دانه به طرف او می آید .

دخترک به او گفت: « چی شده گنجشک کوچولو؟ »

از من نترس. من می خواهم با تو دوست بشوم برایت غذا آورده ام.

گنجشک گفت : « یعنی تو نمی خواهی مرا در قفس زندانی کنی ؟ »

***

دخترک گفت : « معلوم است که نمی خواهم! »

گنجشک گفت : « من راه خانه ام را گم کرده ام.

دخترک گفت : « من به تو کمک می کنم تا راه خانه ات را پیدا کنی،

سپس از گنجشک پرسید : « آیا یادت می آید که خانه ات کجا بود؟ »

***

گنجشک جواب داد :  در جنگل بزرگ روی درختی بسیار بزرگ .

دخترک گفت : « با من به جنگل بیا من به تو کمک می کنم تا آن درخت را پیدا کنی .

دخترک و گنجشک کوچولو باهم وارد جنگل بزرگ شدند.

***

و بعد از ساعت ها تلاش و جست و جو دخترک توانست خانه ی گنجشک کوچولو را پیدا کند.

گنجشک کوچولو پرواز کرد و روی بالاترین شاخه رفت و نشست و

به دختر کوچولو قول داد که از این به بعد، حواسش را بیشتر جمع کند تا دیگرگم نشود.

 

منبع: كودك سيتي



[موضوع : ]
[ 18 / 10 / 1392 ] [ 11:23 ] [ مامان مریم ]

حاجی لک لک
در کجایی
در بلندی
چی چی خوردی
نونِ قندی
مال من کو
پیشی برده
اگه گربه رو بینم…
سر دمشو می چینم…
مال من کو



[موضوع : شعر]
[ 18 / 10 / 1392 ] [ 11:17 ] [ مامان مریم ]

پسری صبح که از خواب بیدار شد، دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند. اولین چیزِ کج، قاب عکس روی دیوار بود. پسر آن را صاف کرد. بعد رفت سراغ کمد که کمی کج بود. قالیچه را هم که کمی کج بود صاف کرد.

توی خانه که همه چیز صاف شد، پسر بیرون رفت. کنار پیاده رو، دوچرخه ای کج پارک شده بود. پسر دوچرخه را صاف پارک کرد. رفت و رفت تا رسید به یک رستوران. از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند. رفت و رومیزی ها را صاف کرد. گدایی، کنار خیابان کجکی راه می رفت. راه رفتن او را درست کرد.

روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آن ها را صاف کرد. درختی کج شده بود، آن را هم درست کرد. برجِ بلند شهر کج شده بود پسر آن را صاف کرد و خوش حال و خندان به خانه برگشت. مادرش او را دید و خندید. پرسید: « کلاهت را چرا کج گذاشته ای؟! »

پسر خندید و کلاهش را صاف کرد و صاف رفت سر یخچال.

منبع : ماهنامه نبات کوچولو



[موضوع : داستان]
[ 18 / 10 / 1392 ] [ 11:14 ] [ مامان مریم ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 20 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

در این وبلاگ به جمع آوری شعرها و داستانهای کودکانه از منابع مختلف (کتاب - وبلاگ -سایت ) برای قند عسلم پرداختم که هم او را شاد کنم هم خاطرات کودکی ام را زنده نگه دارم
موضوعات وب
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 54
بازدید دیروز : 310
بازدید هفته گذشته : 1014
کل بازدید : 211516
امکانات وب

کد آهنگ
دریافت کد قفل کلیک راست چت روم