شعر و داستانهای کودکانه برای محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

شعرها و داستانهای کودکانه

1680845uttxqhbxj1.gif

zk0nly.gif

دوست جونای خوبم سلام

خیلی خیلی خوش آمدید

امیدوارم از این شعرها لذت ببرید

اینها شعرهایی هستن که جزیی از خاطرات من و مامانم تو روزهای کودکی من هستند که با شما به اشتراک گذاشتم.

 

 

یادتون نره ! به وب روز شمار زندگیم هم بیایید

www.mozafari.niniweblog.com

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

 

جم جمک برگ خزون

جم جمک برگ خزون مادرم زینب خاتون گیس داره قد کمون از کمون بلندتره از شبق مشکی تره گیس اون شونه می خواد شونه ی فیروزه میخواد حموم هر روزه میخواد ...
16 بهمن 1392

قصه کودکانه ملکه گل ها

  روزی روزگاری ، دختری مهربان در كنار باغ زیبا و پرگل زندگی می كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت یافته بود . چند سالی بود كه او هر صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می كرد و سپس به آبیاری آن ها مشغول می شد . مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می كرد . گل ها هم خیلی دلشان برای ملكه گل ها تنگ شده بود ، دیگر كسی نبود آن ها را نوازش كند یا برایشان آواز بخواند . روزی از همان روزها ، كبوتر سفیدی كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتی چشمش به ملكه افتاد فهمید ، دختر مهربانی كه كبوتر ها از او حرف می زنند ، همین ملكه است ...
8 بهمن 1392

ای نام تو بهترین سرآغاز

ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم جز نام تو نیست بر زبانم هم قصه ی نا نموده دانی هم نامه ی نا نوشته خوانی از ظلمت خود رهاییم ده با نور خود آشناییم ده ...
8 بهمن 1392

روباه و زاغ

  زاغکی قالب پنیری دید به دهن برگرفت و زود پرید   بر درختی نشست در راهی  که از آن می گذشت روباهی   روبه پر فریب حیلت ساز  رفت پای درخت و کرد آواز     گفت: به به چه قدر زیبایی  چه سری چه دمی عجب پایی   پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ   نیست بالاتر از سیاهی رنگ   گر خوش آواز بودی و خوش خوان نبودی بهتر از تو در مرغان   زاغ می خواست قار قار کند تا که آوازش آشکار کند     طعمه افتاد چون دهان بگشود   روبهک جست و طعمه را بربود ...
30 دی 1392

خوشا به حالت ای روستایی

  خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم، چه باصفایی در شهر ما نیست جز دود و ماشین دلم گرفته از آن و از این در شهر ما نیست جز داد و فریاد خوشا به حالت که هستی آزاد ای کاش من هم پرنده بودم با شادمانی پر می‌گشودم می‌رفتم از شهر به روستایی آنجا که دارد آب و هوایی . ...
30 دی 1392

12 امام

اول خوانیم خدا را ،رسول انبیا را ،علی مرتضی را، صلی علی محمد صلوات بر محمد صلوات را خدا گفت جبرئیل بارها گفت در شان مصطفی گفت صلی علی محمد صلوات بر محمد شاه نجف علی است سر ور دین علی است شیر خدا علی است صلی علی محمدصلوات بر محمد یارب به حق زهرا شفیع روز جزا یعنی که خیر النساء صلی علی محمد صلوات بر محمد بعد از علی حسن بود چون غنچه در چمن بود ،نور دو چشم من بود صلی علی محمد صلوات برمحمد بوی حسین شنیدیم چون گل شکفته دیدیم به مدعا رسیدیم صلی علی محمد صلوات برمحمد زین العباد بیمار ،سجاد است وتبدار یعنی که شاه کبار صلی علی محمد صلوات برمحمد باقر امام دین است نور خدا یقین است...
21 دی 1392

قصيده حضرت خضر و الياس و حضرت امير المومنين (ع)

در حديث است كه روزي علي عمراني   آن شفيع همه خلق جهان رحماني   ظاهرا بود به سن دو سه سال آن سرور   با پسرهاي عرب بود سوي راه گذر   كوچه و شهر مدينه بشد آن زوج بتول   با پسرهاي عرب بود ببازي مشغول   از قضا خضر بر آن كوچه عبورش افتاد   سوي طفلان عرب بهر كرم روي نهاد   زانميانه يكي از طفل عرب گشت بلند   قامتش سروو برخ ماه دو گيسو چو كمند   گفت اي خضر سلامم بتو يا پيغمبر   هر كجا ميروي امروز مرا با خود بر   خضر گفتا كه ايا كودك نيكو منظر ...
21 دی 1392

گنجشک فراموش کار

  یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود . سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز، روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت، گنجشکی زندگی می کرد. *** گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفت که برای دیدن دوستش به خانه ی او برود. صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد. اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ و آن هم این بود که ” فراموش کار ” بود. او در راه متوجه شد که خانه دوستش را فراموش کرده کرده است. *** او از بالای رودی عبور کرد که آن جا یک قو در حال آب تنی بود . او از قو آدرس خانه دوستش را پرسید اما قو نمی دانست. *** او رفت و رفت تا به یک روستا رسید . خیلی خسته...
18 دی 1392

نون قندی

حاجی لک لک در کجایی در بلندی چی چی خوردی نونِ قندی مال من کو پیشی برده اگه گربه رو بینم… سر دمشو می چینم… مال من کو ...
18 دی 1392

کج های صاف

پسری صبح که از خواب بیدار شد، دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند. اولین چیزِ کج، قاب عکس روی دیوار بود. پسر آن را صاف کرد. بعد رفت سراغ کمد که کمی کج بود. قالیچه را هم که کمی کج بود صاف کرد. توی خانه که همه چیز صاف شد، پسر بیرون رفت. کنار پیاده رو، دوچرخه ای کج پارک شده بود. پسر دوچرخه را صاف پارک کرد. رفت و رفت تا رسید به یک رستوران. از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند. رفت و رومیزی ها را صاف کرد. گدایی، کنار خیابان کجکی راه می رفت. راه رفتن او را درست کرد. روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آن ها را صاف کرد. درختی کج شده بود، آن را هم درست کرد. برجِ بلند شهر کج شده بود پسر آن را صاف کرد و خوش حال و خندان ب...
18 دی 1392