محمد مانی مظفریمحمد مانی مظفری، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

شعر و داستانهای کودکانه برای محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

عروسک

        عروسک خوشگل و نازم توئی       با چشمون آبی و لپ گلی       وقتی که نازت میکنم  می خندی       موقع خواب چشمونتو می بندی       رختخواب سفید و توری داری       تا که برات قصه نگم بیداری       منم برات موقع خواب همیشه     قصه می گم قصه گرگ و میشه ...
28 ارديبهشت 1391

کبوتر ناز من

  کبوتر ناز من تنها نشسته دلم براش ميسوزه بالش شکسته به من نگاه ميکنه غمگين و خسته مامان جون مهربون بالشو بسته کبوتر ناز من خوب ميشي فردا دوباره پر مي کشي تو آسمونها ...
28 ارديبهشت 1391

شعر بامزه مورچه توانا

  می رود به هر جایی دانه در دهان دارد مثل نقطه ای ریز است زنده است و جان دارد   در وجود خود دارد زور و قدرتی بسیار او نمی شود خسته از دویدن و از کار   تا که گندمی یابد از زمین حاصلخیز با دهان کند آن را مثل تکه های ریز   از وسط کند تقسیم پیش چشم این مردم تا نروید از انبار یک جوانه گندم   داده حق به این حیوان علم و فهم و دانایی کم خوراکی و قدرت این همه توانایی   توی شعر فردوسی خوانده ام، میازاری مور ناتوانی را مثل او تو جان داری   ...
26 ارديبهشت 1391

آسمان هم خندید

    پدرم گفت: « برو» گفتم: چشم» مادرم گفت: «بیا» گفتم: «چشم»   هر چه گفتند به من، با لبخند گوش کردم همه را، گفتم چشم   مادرم شاد شد از رفتارم خنده بر روی پدر آوردم   با پدر مادر خود، در هر حال تا توانستم، نیکی کردم   پدرم گفت: «تو خوبی پسرم» مادرم گفت: «از او بهتر نیست»   آسمان خنده به رویم زد و گفت: «پسرک از تو خدا هم راضی است.»   ...
22 ارديبهشت 1391

اتل متل شهابه دوست خوبم کتابه

دوست خوبه پسر جون میده کتابی به اون می گه بخون قصه هاش  اما مواظبش باش با خوشحالی پسر جون تو حیاط خونشون میشینه نزدیک آب تا که بخونه کتاب وقتی کتابو خوندش اونو زمین کوبوندش اینورو و اونور پرید زیر پاهاشو ندید جفت پا پرید رو کتاب هم پاره شد هم خراب پیش خودش گفت خدا چی کار کنم من حالا رفت و کتابو خرید اونو تو کاغذ پیچید کادو رو برداشت و برد به دوست خوبش سپرد دوست خوب پسر جون شدش چه شاد و خندون آی بچه های زیبا هستش کتاب دوست ما جوری بخونین کتاب تا که نشه اون خراب   ...
22 ارديبهشت 1391

می خوام یک غنچه باشم

  می خوام یه غنچه باشم میون باغچه باشم برگامو هی وابکنم،ببندم،وقتی که آفتاب می تابه بخندم برم به مهمونی شاپرک ها، قصه بگم برای کفشدوزک ها (غنچه اسیر خاکه منتظرآفتابه وقتی که تشنه باشه،توآرزوی آبه)   می خوام یه ماهی باشم توآب آبی باشم پیرهن سرخ پولکی بپوشم،ازآب پاک چشمه ها بنوشم باله هامو،وابکنم ،ببندم شناکنم شادی کنم بخندم (ماهی فقط توآبه،توحوض ورود ودریاست شایدکه ازصبح تاشب توفکردشت وصحراست)   می خوام یه بره باشم میون گلّه باشم همیشه باشم توی دشت وصحرا بدوبدوکنم توی صخره ها بازی کنم توصحراها بچرم ازاین تپّه به اون تپّه بپّرم (بره دلش می ریزه ،چون که خوراک گرگه برای گرگ بدجنس یه لقمه ی...
20 ارديبهشت 1391

گاو بی خیال

  گُنده است و او دارد وزن و هیکلی سنگین   خوش به حال گاوی که ذره ای نشد غمگین   یونجه می خورد هر روز غصه ای ندارد او   می رود به هر جایی بوده قلدُر و پُر رو   دائماً دُمَش را نیز می دهد تکان اما   خسته هم نمی گردد گاو گنده و زیبا   روز و شب، مگس ها را می پراند او با دُم   با صدای زنگوله لحظه ای نگردد گُم   اهل بازی و تفریح هست و بادُمش شاد است   از تمام غم ها نیز راحت است و آزاد است   بی خیال و دل گنده هست و بوده او نادان   داده حقو به او روزی مانده عقل ما حیر...
19 ارديبهشت 1391