محمد مانی مظفریمحمد مانی مظفری، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

شعر و داستانهای کودکانه برای محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

برف های سردتر

  برف هاي سرد تر ني ني توي حياطه چشمش به آسمونه منتظره برف بياد از ابر دونه دونه به ابر ميگه :چرا کم برف مي آري واسه مون زمستونه ! لم نده بي کار توي آسمون برف هاي ديروز تو هي چيکه چيکه آب شد آدم برفي اي که ساخته بودم خراب شد برف هاي سردتر بريز توي حياط خونه برفي که زود آب نشه يکي دو روز بمونه ...
3 خرداد 1391

آسمان،آب،زمین

  آسمان ، آب ، زمين كي به اين خورشيد مي گويد نخواب ؟ آفتابت را بتاب ! كي زده فواره ي رنگين توي حوض آسمان ؟ از كجا آورده دريا آب را ؟ شب گل مهتاب را ؟ كي به آهو ياد داده سبزه را ؟ شبدر خوشمزه را ! كي لباس شاپرك را دوخته ؟ گل به او آموخته ! كي به دل ها مهرباني داده است ؟ شادماني داده است ! او خداي مهربان و خوب ماست هر چه هست از اين خداست ! ...
3 خرداد 1391

جوراب

جوراب يك چيز تازه فهميده ام من كاري ندارد جوراب شستن من شستم آن را امروز با دست چون مادر من كارش زياد است جورابم الان روي طناب است هم پاك و زيبا هم خيس آب است خورشيد خانم تابيده بر آن پس مي شود خشك جورابم الان ...
3 خرداد 1391

شیر

  گاو میگه آی بچه ها منم که میدم شیر به شما خوب میدونین که من کیم اینهمه خوشحال از چی ام دو شاخ تیز به سر دارم یک تن پر هنر دارم علف می خورم شیر میشه ماست و کره پنیر میشه هر کی میخواد قوی بشه شیر بخوره روزی یه شیشه ...
30 ارديبهشت 1391

سیب

خانه کرده است کرم ناقلا درمیان سیب روی شاخه ها زشت وزخمی است   قلب سیب زرد می کشد هنوز روی شاخه درد قلب اوشده رنگ غصه ها من برای سیب می کنم دعا با دعای من کرم ناقلا ترک میکند قلب سیب را!       ...
28 ارديبهشت 1391

جای نک پرنده

کلّه کدو تو پارکی درختی رو می بینه به زیرِ سایه ی اون رو نیمکتی می شینه می بینه رو درخته کسی چیزی نوشته کلّه کدو می دونه که این یِه کارِ زشته می پرُسه از درخته پوستِ تو رو کی کَنده ؟ این نمی تونه باشه جای نوکِ پرنده ! هرکی نوشته این رو چه بی ادب چه لوسه ! کلّه کدو درخت رو ناز می کنه می بوسه !   ...
28 ارديبهشت 1391

فرشته

اتل متل یه سایه روسرم بود   دستای گرم و خوب مادرم بود   تا صبح نشست بالا سرم دعا کرد   دلش شکسته بود خدا خدا کرد   فرشته ها از اون بالا رسیدن   اشکای گرم مادرم را چیدن   تب از تنم یواش یواش جدا شد لبم یه غنچه بود به خنده وا شد ...
28 ارديبهشت 1391